تلخ ترین روز دنیا
سه شنبه 29/11/92،بدترین روز زندگی ما...
عزیزدلم امروز صبح خیلی حالت بد بود دائم سرفه می کردی و از بینی و گلوت ترشحات غلیظ خارج می شد.حتی یکبار که سرفت گرفت، 25 دقیقه ممتد سرفه می کردی... دلم داشت آتیش می گرفت.طاقت نداشتم پسرک یکی یه دونمو تو این حال و روز ببینم.بابایی رفته بود دفتر،باهاش تماس گرفتم و ازش خواستم بیاد که شما رو ببریم بیمارستان .تصمیم گرفتم شما رو ببریم بیمارستان کودکان تهران و نظر دکتر اوتجا رو هم بدونیم.وقتی رفتیم بیمارستان دکتر با دیدن شما گفت حتما باید بستری بشی،معرفی نامه دکتر دهقان رو هم بهشون نشون دادم.دکتر با دیدن معرفی نامه گفت شما یک روز هم در بهبودی پسرتون کوتاهی کردید... با شنیدن این حرف لحظه ای درنگ جایز نبود،بابایی کارهای اوایه رو انجام دادن و ما به همراه یک پرستار به بخش 3 رفتیم.ساعت حدود 2:30 بعد از ظهر بود،وقتی وارد بخش شدیم یک پرستار ما رو برد به اتاق 203 و تخت شما رو بهمون نشون داد.متاسفانه مجبور بودیم تو یک اتاق سه تخته باشیم چون بخش 3 اتاق خصوصی نداشت.که به نظر من این یکی از نقاط ضعف بیمارستان بود!! قبل از بستری کردن شما رو وزن کردن که وزنت شده بود 7300،الهی فدات بشم من که وزنت کم شده بود.پرستار گفت لباس شما رو دربیارم و فقط یک بادی تنت باشه و آماده شی برای رگ گیری... من نمی دونستم رگ گیری یعنی چی اما حسابی نگران بودم.وقتی آمادت کردم بردنت تو اتاق تزریقات و از من و بابایی خواستن بیرون باشیم.عزیزدلم اگه بدونی چه حالی داشتم،با شنیدن صدای جیغ و گریه هات فهمیدم رگ گیری یعنی چی!!!! می خواستن برات آنژیو بزنن برای تزریق داروهات.الهی فدات بشم من که اینجوری گریه می کردی.شما تو اتاق گریه می کردی و منو وبابایی پشت در بسته اتاق... بعد از گذشت 25 دقیقه بهمون گفتن می تونیم بریم داخل،انقدر حالم بد بود که پاهام حس نداشت حرکت کنم.وقتی اومدیم تو اتاق و ما رو دیدی آروم شدی،فدای اون چشمات بشم که از اشک خیس شده بود.سریع یک شیشه شیر که از خانه برات آورده بودم گذاشتم دهنت و گرفتمت توی بغلم،با اشتهای زیاد شیرت رو خوردی.من هم قربون صدقت می رفتم و گریه می کردم.عشق مامان 10جای دستت رو سوزن زده بودن و نتونسته بودن رگت رو پیدا کنن به همین خاطر آنژیو رو روی پای راستت زده بودن.به نظر من این پرستارها خیلی بی رحمن که دلشون میاد دست و پاهای خوشگل و کوچولوت رو سوزن بزنن.قدری که آروم شدی ازت نمونه خون گرفتن.باید نمونه ادرار و مدفوع هم می دادیم که آزمایش کنن.روی تختت رو هم یک کاور پلاستیکی گذاشتن و یک منبع اکسیژن بهش وصل کردن برای اینکه راحت تر نفس بکشی.خانم پرستار هم تاکید داشت روی تختت بخوابونیمت البته هرگز نباید صاف بخوابی و به حالت نشسته بخوابی.بعد یک نسخه به بابایی دادن که یک ماسک برای شما بگیره.توی ماسک دارو می ریختن و ما باید اون رو نزدیک بینی و دهان شما می گرفتیم تا دچار تنگی نفس نشی.پرستار گفت ما دستورات لازم رو از دکتر گرفتیم و فردا صبح خانم دکتر پسرتون رو ویزیت می کنن.
دو ساعت بعد مادرجون اومدن پیشمون و وسایل شما رو آورده بودن.به کمک مادرجون نمونه گیری ها رو انجام دادیم.شب هم پدرجون اومدن دیدن شما،بابایی هم حدودا تا ساعت 8 شب پیشمون بود اما اجازه ندادن بیشتر پیشمون باشه.خیلی دلم می خواست اجازه می دادن بابایی هم پیشم باشه،حضورش بهم آرامش می داد،اما... بابایی اصلا دوست نداشت بره خانه و من و شما رو تنها بگذاره اما باید می رفت.موقع رفتن هر دومون گریه می کردیم،پسرک عزیزم برای من و بابایی خیلی سخت بود که عزیزدلمونو تو این حال و روز ببینیم...
عشق من این عکس رو هم ظهر که داشتیم می رفتیم بیمارستان ازت گرفتم.



تلخ ترین روز دنیا
